مامان نرو سرکار!
دیروز ظهر دریا رو از خواب بیدارکردم تا ببرمش خونه مامانم وبرم سرکار!گفت مامان توهم میای خونه مامان جون ؟ گفتم نه مامانی منم میرم سرکار تا واست کتاب و سی دی بخرم!گفت مامان من هم کتاب دارم هم سی دی!بیا نگاه کن! تو سرکار نرو!خیلی ناراحت شدم در عین حال میدونم چون ساعتها و روزهای زیادی سرکار نیستم زیاد عذاب وجدان ندارم! من خیلی از مزایای شغلیم رو بخاطر دریا از دست دادم! همین الان هم با دوروز بیشتر در هفته میتونم درآمدم رو یک برابر و نیم کنم ولی خدا رو شکر دریا واسم از همه چیز مهمتره!خلاصه دیشب ساعت دوازده از سرکار برگشتم دیدم که دریا خوابه ! خیلی جالبه که وقتی هم خوابه من و همسرم میشینیم از کاراش تعریف میکنیم و میخندیم!خوابم نمیبرد ! حدود ساعت ۳ خوابیدم! (من ۳ روز رو فشرده شیفت میدم و بقیه رو آفم!)ساعت ۶ صبح دریا بیدارشد سرلاک(سلکاک)خواست! آب و جیش!من داشتم میخوابوندمش تا برم سرکار ! امروز قرار بود خانمی که واسه کارای خونه میاد پیشش بمونه! تو خواب و بیداری گریه کرد که نرو سرکار!شاید چون در عرض دو ماه گذشته بیشتر سعی کردم که خونه باشم دریا به حضورم بیشتر عادتکرده! الان به حدی دریا داره دادمیزنه و گریه میکنه که نمیدونم دارم چی مینویسم! بخاطر گفتن این که جیش داره بهش جایزه شکلات دادم! میگه ۲ تا بده! ۲ تا دادم! حالا میگه مامانشو(مامان شکلات)رو بده !باباشم بده !این نینی هست!مامان بابا نداره!جل الخالق!دارم خودم رو به بی تفاوتی میزنم! نمیدونم این جور مواقع که اینقدرزیاده طلب میشسه باید چیکار کنم!
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم دی ۱۳۹۱ ساعت 18:52 توسط لیلی
|
فرشته قشنگ ما در روز 18 شهریور 1389بالهایش را در بهشت گذاشت وزمینی شد. خدایا به ما کمک کن تا به او یاد دهیم بالهای دیگری به نام عشق وجود دارند!!