تبليغاتX
زمزمه های مخملی.....

زمزمه های مخملی.....

فصل مورد علاقه من!

من عاشق بهار و تابستونم! با این دوتا فصل همیشه احساس میکنم دوباره به دنیا میام!عاشق بوی کولرم! یادم میفته به تابستونایی که امتحانات تموم میشد و من با خیال راحت زیر باد کولر کتاب میخوندم!حالا حاضرم ۵ سال از عمرم رو بدم ولی بی دغدغه زیر باد خنک  کولر کتاب بخونم ،فیلم نگاه کنم .....حیف که خیلی چیزها رو نمیشه خرید! ولی باز هم خدا رو شاکرم که زندگی من اگه نمیتونه به عقب برگرده خیلی هم نیازی به برگشتش ندارم وشاید اگه دوباره به دنیا بیام خیلی راهم متفاوت از امروز نباشه! بگذریم!

از دریا بگم که الان تب داره همه خانواده شوهرم  وما مهمون جاریم بودیم الان هم همه اونجا جمعند ولی من دیگه بعد از ساعت ۱۲ اومدم خونه تا دریا جای خودش بخوابه و از فرصت استفاده کردم و وب رو اپ کنم !

کلمات جدید دریا و جملاتش زیاد شده و من طبق معمول میچلونمش!

۱-میگم نه!(اگر دوبار بگه نه و من محل نذارم میگه)

۲-اصلا" نمیخوابم!(خانم ساعت خوابش زودتر از ۱۲ نیست)نگید چرا که ....

۳-بخشیدا!

۴- لفطا" آب بده!

۵- مامان خوشگلم!

۶- مدام خودشو سوم شخص مفرد خطاب میکنه : دلا بخوابه! دلا بخوره!

پیاده روی صبح!

پیاده روی عصر!

[ جمعه پنجم خرداد 1391 ] [ 0:44 ] [ لیلی ] [ ]


روز زن برهمه زنهای دوست داشتنی میهنم مبارک!

من زنم و به همان اندازه از هوا سهم میبرم که ریه های تو!

درد آور است که من آزاد نباشم تا تو به گناه نیفتی.

قوس های بدنم بیشتر از افکارم به چشمهایت می آیند.

تاسف بار است که باید لباس هایم را به میزان ایمان تو تنظیم کنم.(زنده یاد سیمین دانشور)

 روز زن پیشاپیش خجسته !

[ پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391 ] [ 16:40 ] [ لیلی ] [ ]


چرخ برهم زنم ار غیر مرادم گردد....من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک!

یه چند مدتی بود که از یمن وجود بعضی ها زندگی ام از دستم در رفته بود ! یعنی منی که به خوش خواب بودن معروف بودم شبها به زحمت میخوابیدم نه این که بار اول باشه از این آدم ضربه میخورم ! نه! ولی این دفعه دیگه تحمل دوبه هم زنیهاش برام سخت بود! شوهر من خیلی آدم منطقی هست و تو این جور مواقع همیشه با منه و پشت من! ولی باز هم آدم اعصابش به هم میریزه!دقیقآهمون روز یه تماس ناشناس داشتم که یه آدم مریض ناشناس قصد به هم ریختن زندگی ام رو داره!فکر کنید دریک روز این ۲ اتفاق عجیب و بی سابقه واستون بیفته! آخه من با کسی مشکلی ندارم و سرم تو کار خودمه!خلاصه ۱۰ روزی گذشت تا به حال عادی برگردم ولی تصمیم گرفتم با خیلی ها ارتباطم رو رسمی تر و کمتر کنم! ارتباطی که زندگی خانوادگی ام رو متزلزل کنه چه فایده!چندتا عکس از دریای شیطون میذارم! این روزا هر وقت میخواد کاری به شیطنتهاش نداشته باشیم میگه:باباحسنی!مامان لیلا!من نمیدونم از کجا این شیرین کاریها رو یاد گرفته!

من عاشق این گلهای آبشاری ام ! بچگیهای خودمو یادم میاره!

باغ بابا!

این عشوه ها واسه روژان بود!

[ جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 16:8 ] [ لیلی ] [ ]